تبليغاتX
فقط به خاطر تو
$$$$$تا دنیا دنیاست دوست دارم$$$$$
 فقط به خاطر تو
 

اینو فقط به خاطر تو نوشتماااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

تنهام نزار

 

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست

دوستت دارم

اگه موقعی که می بینمت بهار باشه همه برگای زرد و میریزم زیر پاهات

اگه تابستون باشه یه آدم برفیه بزرگ برات درست میکنم

اگه پاییز باشه یه فرش از غنچه های رز برات میبافم

اگه زمستون باشه آفتاب و قرض میکنم تا همه ی سردی ها و یخها رو آب کنه

اما اگه نتوستم این کارهارو بکنم فقط بهت میگم دوستت دارم همین ...

 

 

عشق یعنی

 

عشق يعني خاطرات بي غبار

 

دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز

 

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او

 

زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه

 

غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق

 

گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "

 

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن

 

از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

غروب 

 

 

دوستت دارم 

دوستت دارمیه روزدوستی وعشق باهم بودند

 دوستی از عشق پرسید:  فرق ما دوتا چیه؟

دوستت دارمعشق گفت:تو با یه سلام شروع میشی ولی من با یه نگاه

دوستت دارمعشق از دوستی پرسید:حالا از نظر تو فرق ما دوتا چیه؟

دوستی گفت:من با یه دروغ تموم میشم ولی تو با مرگ!

از عشق فقط وصل و رسیدن خوش نیست

عشق است و همان لذت دیدار و دگر هیچ

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم

 

 

 

 

 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 راز نهفته
 

داستان عشق

شمع

 

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

 

 

 

 

 

دیگه دوست ندارم

 

 

دیگه دوست ندارم

 

توبه مي كنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم حتي به قيمت سنگ شدن

توبه مي كنم ديگر براي كسي اشك نريزم حتي اگر فصل چشمانم براي هميشه زمستان شود چشمانم را مي بندم

توبه مي كنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتي چند لحظه!قول مي دهم نامت را بر زبان نمي آورم لبهايم را مي دوزم

توبه مي كنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور مي اندارم براي هميشه و به كوير تنهايي سلام مي كنم

 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? سه شنبه بیستم فروردین 1387  |
 از عشق.........
 از عشق ......

از عشق...........

تا برایم از عشق می نویسی امادۀ جان سپردن می شوم،

و انچه چشم من ، از ستاره اشک دارد تقدیم تو می گردد.

من گاهی مثل یک لبخند غریب هستم.

و از تو تنها یک یادگار نزد خود دارم و ان نیز عشق است.

من مانند برگ زرد پائیز هستم که با محبت و عشق تو جانی بهاری میابم.

تو بهار من هستی و من در کتاب روزگار یک کلمه را جستجو می کنم

 

 

 

 و ان این است:عشق!

 

 

 

 

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? جمعه پنجم بهمن 1386  |
 خیلی دلتنگم
 

 

 

زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس  شبو روزش بی نفس

 همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس

تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت

زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید

دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک  اون رو دید

با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت

تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید

آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و مرد و موندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد

نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!

 

 

 

دلم گرفته امشب
 
از خودم دلگیرم
 
ز سکوت به تنگ آمده ام
 
بی تاب شده ام


 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? سه شنبه پانزدهم آبان 1386  |
 رسم دوستی
سلام به همه ی کسانی که این وبلاگ رو بازدید می کنند

ببخشید که دیر آپ کردم

 
بيا پرواز کنيم کنار هم بيا پرواز کنيم تو بال هم
 
 
 
 
رسم دوستی اينست.
 
        روزی با کسی آشنا می شوی
 
 انتخاب می کنی
 
                  دوست ميداری
 
دوست می دارد
 
                و روز بعد :........"فاصله"
 
"تنهايی"،
      
       "تنهايی"

درکنارم هستي و بسيارآرامم
چه خوشبختم ...چرا؟
آخر تو را دارم
ولي اي بهترينم خوب مي دانم
که اين خوشبختي کم رنگ و بي روح
که اين روياي سرد وپر زاندوه
فقط رنگي خياليست
در دلم دردي ست...آه
خوب مي دانم که اين درد
فقط درد جدايي ست
قاصدک آن روز شوم آمد کنارم
گفت :کم کم...نم نمک
خاموش کن آن آتش پر شورعشقت را
مجنون بي درد...تو خواهاني
ولي او قدر يک دم هم
خيال عشق تو بر سر ندارد
بدان احساس گرمت ،براي سردي قلبش
دگر معنا ندارد
قاصدک رفت ودگر پيغامي از يارم نياورد
روزها رفت و دگر قلب شکستم
نامي از آن با وفا بر لب نياورد.....

 
|+| ????? ??? ???? سمیه ?? چهارشنبه هفدهم مرداد 1386  |
 
نمیدونن تو بهونه منی

 

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که نفست به سختی بالا بیاد؟

 

 تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که دنیا با همه قشنگی هاش به نظرت سیاه و سفید بیاد؟

 

تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشی که خنده و گریه هات یکی بشه؟

 

تا حالا شده اونقد دلتنگ بشی که قدمهاتو سنگین برداری؟

 

 

 تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟

 

 

 صدات در نیاد ؟

 

 وقتی سنگینی حرف های نگفته ت ، مثل بغض راه نفست رو می گیره چیکار میکنی؟

 

از بسکه سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ...

 داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم

می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ... "

دلم تنگه برات مهربونم

تنها شاهد اشکهای شبانه ام

همین صفحه سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های نا اشنا

و فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو از 

گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگهاه

جای خالی تو را

در غربت لحظه هایم پر میکند     

باور کن!!!

دوستت دارم ای بهترینم

 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? دوشنبه هفتم خرداد 1386  |
 ×××عشق×××

 

 

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به

دنیامی آیند...

و

به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره ها ی زمین هستند ، از

 عشق گفتن و نوشتن آسان نیست .

عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن

شنید.

عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن

دوخته شده است.

عشق نفسهای کودکی شادمانه است که از غصه های ریز و درشت

عالم چیزی نمی داند.

تو از عشق چه می دانی؟ اولین بار عشق را کجا دیدی؟

چه وقت با او حرف زدی؟

چه کسی به تو گفت،عشق چه رنگی است؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است وگاهی به رنگ پرهای

پرستویی که بدنبال آشیان می گردد

و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان

پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم من با عشق نماز می خوانم من

در عشق غرق می شوم.

من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است،

می پوسم

من بی عشق می میرم عشق را همه جا می توان دید:

در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر،

در چشمهای زنی که در باران خیس شده است،در سوت ممتد قطاری

 که پس فردا از راه می رسدو

در هوای ابری امروز.و یا در دستهای مهربان تو ....!

با عشق می توان حرف زد، با عشق می توان راه رفت

 با عشق می نوان گریه کرد...

با عشق می توان همه دیوارها را برداشت و

 به جای آن پجره کاشت .

سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین

درس هستی جز این دو حرف نیست :

بی عشق نمی توان زیست....

عزیزم بی تو نمی توانم باشم

دوستت دارم ای بهترینم

دوستت دارم ای بهترینم

دوستت دارم ای بهترینم

دوستت دارم ای بهترینم

دوستت دارم ای بهترینم

 

 

|+| ????? ??? ???? سمیه ?? شنبه پنجم خرداد 1386  |
 
 
????