سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به
دنیامی آیند...
و
به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره ها ی زمین هستند ، از
عشق گفتن و نوشتن آسان نیست .
عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن
شنید.
عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن
دوخته شده است.
عشق نفسهای کودکی شادمانه است که از غصه های ریز و درشت
عالم چیزی نمی داند.
تو از عشق چه می دانی؟ اولین بار عشق را کجا دیدی؟
چه وقت با او حرف زدی؟
چه کسی به تو گفت،عشق چه رنگی است؟
عشق گاهی به رنگ آسمان است وگاهی به رنگ پرهای
پرستویی که بدنبال آشیان می گردد
و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهامان
پنهان کرده ایم.
من از عشق وضو می سازم من با عشق نماز می خوانم من
در عشق غرق می شوم.
من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است،
می پوسم
من بی عشق می میرم عشق را همه جا می توان دید:
در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر،
در چشمهای زنی که در باران خیس شده است،در سوت ممتد قطاری
که پس فردا از راه می رسدو
در هوای ابری امروز.و یا در دستهای مهربان تو ....!
با عشق می توان حرف زد، با عشق می توان راه رفت
با عشق می نوان گریه کرد...
با عشق می توان همه دیوارها را برداشت و
به جای آن پجره کاشت .
سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین
درس هستی جز این دو حرف نیست :
بی عشق نمی توان زیست....
عزیزم بی تو نمی توانم باشم
دوستت دارم ای بهترینم
دوستت دارم ای بهترینم
دوستت دارم ای بهترینم
دوستت دارم ای بهترینم
دوستت دارم ای بهترینم

|
+| ????? ??? ????
سمیه ?? شنبه پنجم خرداد 1386
|